و " تــــــــــــــو "... حـــرف نـــداری !!!
هنوز خوابم نبرده...
نمی دانم بهانه ی قرصهایم را می گیریم
یا بهانه ی " تو " را ؟؟؟
شب،
ماه را در خود پنهان می کند
اما گیسوان " تو "
صبحگاه
همه کوچه ها را روشن خواهد کرد...
شب هنگام
ماه در انتظار سپیده
و در حسرت گیسوانت
" تو " را
در خواب می بیند...
کمی آفتاب نبود...
ماه نبود...
پشت این پنجره ها،
تنها سوسوی یاد
" تو " !!!
کوه، کنار رود آرام می گیرد
به همین سادگی
که " تو "
کنار من...
میخک ها،
گلهای زمستانند...
اما بوی هزاره ها
با " تو "ست...
باید برای " تو "
چتری بخرم...
چتری نه برای روزهای بارانی
چتری که
" تو " را
به یاد بارانهای نباریده ، بیندازد...
با " تو "
با لبانی که بگوید دوستت دارم...
با تمام آنچه ندارم
کنار می آیم.
با کتابی که ورق زده ای...
با خودکاری که روی میز جا مانده است...
با تمام آنچه دارم چه ؟!!
وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند،
یک لحظه از خیال پریشان من گذشت:
برشانه های " تو "...
یک دسته گل می خواهد...
برای دیدن " تو "
باید قلکم را بشکنم !!!
عشق " تو "
به نگاهم، پرواز آموخت...
و نگاه " تو "
زیباترین نامه عاشقانه اساطیری جهان...
وقتی " تو " هستی
لحظه ها همه نیستند و
گذر زمان در دستان یخ زده من است..
" تو "
باشی دیگر هیچ نمی خواهم...
دست و بالم از حرف خالیست...
هرچه هست
" تویی "...
و " تو "
حرف نداری...